امروز امتحان داشتم ..ولی برام درس بزرگی داشت ..
از صبح که رفتم متوجه شدم
بعضی ها عجله دارن که زودتر برن سر جلسه .
.بعضی ها اضطراب دارن که شاید کم خونده باشیم ..
.بعضی ها بی خیال بودن و انگار هنوز نمیدونستند
باید نتیجه یک دوره را ببینند ....
و بعضی ها هم خیلی امیداور و متین و محکم ...
حس کردم هر کدام ما در اخرت چنین حالتی داریم ...
وقتی رفتیم سر جلسه همه وسایل را گرفتند
و به جز یک کارت شناسایی و مداد برام جالب بود که
در اخرت هم همه چیز را میگذاریم
و میرم بااعمالمون و فقط یک کارت شناسایی میبریم ....
زمانی که بر سر جایم نشستم
حس کردم چقدر به موبایلم عادت دارم دوست دارم
به همه بگم الان اینجا چه جوریه و چه حالی دارم
ولی یک قطع ارتباط کامل با همه و همه بی خبر از من
...واقعا بعد از مرگ چنین نیست ...
چقدر ارزو داریم با همه ارتباط
داشته باشیم حتی با کسانی که دوستشان نداشتیم ...
و چقدر دیگران نگران ما هستند و هیچ خبری از ما ندارن ..
امتحان تمام شد وقتی بیرون اومدم دیدم
بعضی از نزدیکان همون لحظه های اول بعد از امتحان پیغام گذاشتند ..چطور بود ....ولی مدتی پاسخ هیچ کس رو ندادم
تا ببینم چی میشه دیدم
فقط اون لحظه های اول بود
و بعد به همه زنگ زدم گفتم چرا دیگه نپرسیدین ؟
گفتند ...منتظر شدیم خودت خبر بدی ...
بعضی گفتند اخه دیگه یادمون رفت
...خلاصه فکر کردم وقتی هم از این دنیا بریم
چند روز اوله که همه یادمون هستند
بعد کم کم از یاد میریم و خودمون هستیم
و یک کار ت شناسای و هرچه در دل با خود برده ایم
خلاصه فکر میکنم قبل از اینکه برم
باید خوب خوب همه معلومات رو جمع کنم
با یک کارت شناسای معتبر برم
چون هیچ چیز دیگه به دردم نمیخوره .....