من که بی تاب شقایق بودم/ همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید/ تا نبینید که چه تنها شده ام
من که بی تاب شقایق بودم/ همدم سردی یخ ها شده ام
کاش چشمان مرا خاک کنید/ تا نبینید که چه تنها شده ام
هر جا که رسیدی طرح رفاقت مکش ای دوست/هر بی سر وپا یار و وفادار نگردد
من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام/ مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد
من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست/ بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست
من که می دانم اجــل ناخوانده و بیداد گــر/سر زده می آید و راه فـراری نیست نیست
پس چرا عــاشق نباشم . . . ؟
ای آنکه خبر نداری از عالم عشق/ این قدر بدان که زندگانی عشق است
مهربانی گرچه آیین خوشی است/ مهربان باشی رهایت می کنند
شعر خدای مهربان را حفظ کردیم/ اما خدای مهربان هم یادمان رفت
سوال کردم از خدا نشان خانه تو را/ سکوت کرد و در سکوت نشستم و نیامدی
چون لبخند رو می تونی به هرکسی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
از پاکی اشک های خود فهمیدم/ لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
با آنکه دو چشم انتظارش بر در
قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟ تو محکوم به زندگی کردن هستی تا شاهد مرگ آرزو های خود باشی
آیا امیدی هست؟
اون وقت میشنوی: هست.... هست.... هست....
چون اگه آرزوت برآورده بشه جای خودت تو دنیا خالی میمونه!
(علی شریعتی)