دیر گاهیست که تنها شده ام/ قصه غربت صحرا شده ام

من که بی تاب شقایق بودم/ همدم سردی یخ ها شده ام

کاش چشمان مرا خاک کنید/ تا نبینید که چه تنها شده ام

هر رهگذری محرم اسـرار نگـردد/ صـحرای نمـکـزار چمن زار نگـردد

هر جا که رسیدی طرح رفاقت مکش ای دوست/هر بی سر وپا یار و وفادار نگردد

من که می دانم شبی عمرم به پایان می رسد/نوبت خاموشی من سهل آسان می رسد

من که می دانم که تا سرگرم بزم و مستی ام/ مرگ ویرانگر چه بی رحم وشتابان می رسد

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست/ بین مرگ و آدمی قول و قراری نیست نیست

من که می دانم اجــل ناخوانده و بیداد گــر/سر زده می آید و راه فـراری نیست نیست

  پس چرا عــاشق نباشم . . . ؟

در باره من بر پایه آنچه بر سر زبان هاست داوری مکن.... دنیایی که در آن زندکی می کنی آکنده از فریب است

سر دفتر عالم معانی عشق است/ شاه بیت قصیده جوانی عشق است

ای آنکه خبر نداری از عالم عشق/ این قدر بدان که زندگانی عشق است

بی وفایی کن وفایت می کنند/ با وفا باشی خیانت می کنند

مهربانی گرچه آیین خوشی است/ مهربان باشی رهایت می کنند

سر مشق های آب بابا یادمان رفت/ رسم نوشتن باقلبها یادمان رفت

شعر خدای مهربان را حفظ کردیم/ اما خدای مهربان هم یادمان رفت

کنار برکه دلم نشستم و نیامدی/ دوباره در سکوت خود شکستم و نیامدی

سوال کردم از خدا نشان خانه تو را/ سکوت کرد و در سکوت نشستم و نیامدی

می دونی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟!

چون لبخند رو می تونی به هرکسی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی

بر خاک بخواب نازنین تختی نیست/ آواره شدن حکایت سختی نیست

از پاکی اشک های خود فهمیدم/ لبخند همیشه راز خوشبختی نیست

فرق است میان آنکه یارش در بر

با آنکه دو چشم انتظارش بر در

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرتر کند و تو از او رسم محبت بیاموزی

وقتی نمی توانی فریا بزنی ناله کن

قرن ها نالیدن به کجا انجامید؟ تو محکوم به زندگی کردن هستی تا شاهد مرگ آرزو های خود باشی

هروقت تو زندگیت نا امید شدی بر روی کوه برو و فریا بزن :

آیا امیدی هست؟

اون وقت میشنوی: هست.... هست.... هست....

هیچ وقت آرزو نکن توی دنیا جای کسی باشی

چون اگه  آرزوت برآورده بشه جای خودت تو دنیا خالی میمونه!

نامم را پدرم انتخاب کرد! نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم! دیگر بس است!  راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. . .

                                                                                                     (علی شریعتی)

گفتی که : چو خورشید زنم سوی تو پر/ چون ماه شبی میکشم از پنجره سر/ اندوه که خورشید شدی تنگ غروب/ افسوس که مهتاب شدی وقت سحر

هر وقت تو زندگی به یه در بزرگ که یه قفل روش بود رسیدی نترس و نا امید نشو چون اگه قرار بود باز نشه جاش یه دیوار میذاشتن . . .

مثل خورشید باش که شب هنگام غروب میکند تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد