217

چه عاشقانه گفت شریعتی : من تو را دوست دارم و تو دیگری را و دیگری دیگری را و در این بین همه تنهاییم ! ! !

    

گفتمش نقاش را از غربت یارم بکش / ناله کرد و با قلم یک چهره خالی کشید

گفتمش پس غربت یارم کجای نقش بود ؟ / گریه کرد و زیر کاغذ غنچه ای پرپر کشید

    

دلتنگی با همه تلخیش زیباست چون یادگاریست از آنانکه دوستشان داریم و نمیدانند

    

بحکایت جالبی است که فراموش شدگان هیچ گاه فراموش کنندگان را فراموش نمی کنند

 

217

دیندار یا بی دین فرقی نمی کند، تنها لایق نام انسان باش.. گاهی برو...گاهی بمان..گاهی بخند..گاهی گریه کن...گاهی حرف بزن..گاهی فریاد بزن...گاهی قدم بزن...گاهی سکوت کن..گاهی رها شو...گاهی ببخش..گاهی یاد بگیر...گاهی سفر کن...گاهی اعتماد کن...گاهی بازی کن...گاهی فراموش کن...گاهی زندگی کن...گاهی باور کن..گاهی بزرگ باش...گاهی کوچک باش..گاهی چتر باش..گاهی باران باش...گاهی شب باش..گاهی مرد باش..گاهی فرشته باش..گاهی سیلی بزن...گاهی مرگ..گاهی زندگی...گاهی سوال..گاهی جواب..گاهی دریا ..گاهی برکه..گاهی همه چیز..گاهی هیچ چیز...

اما همیشه ... همیشه انسان باش..

زمانيكه مردي در حال پوليش كردن اتوموبيل جديدش بود كودك 4 ساله اش تكه سنگي را بداشت و بر روي بدنه اتومبيل خطوطي را انداخت
مرد آنچنان عصباني شد كه دست پسرش را در دست گرفت و چند بار محكم پشت دست او زد بدون انكه به دليل خشم متوجه شده باشد كه با آچار پسرش را تنبيه نموده
در بيمارستان به سبب شكستگي هاي فراوان چهار انگشت دست پسر قطع شد
وقتي كه پسر چشمان اندوهناك پدرش را ديد از او پرسيد "پدر كي انگشتهاي من در خواهند آمد" !
ـ
آن مرد آنقدر مغموم بود كه هچي نتوانست بگويد به سمت اتوبيل برگشت و چندين بار با لگد به آن زد
حيران و سرگردان از عمل خويش روبروي اتومبيل نشسته بود و به خطوطي كه پسرش روي آن انداخته بود نگاه مي كرد . او نوشته بود
" دوستت دارم پدر" ـ
روز بعد آن مرد خودكشي كرد